خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





هر بند به بند بعد در عین بی ربطی ربط داره

    چند چند چند  هفته پیش قرار شد دفتر رو رنگ بزنیم

    من یه رنگ مد نظرم بود اون یکی یه رنگ ...

    یکی به مسخره و کنایه نسبت به یکی دیگه میگفت "یاسی "بزنیم بهتره

    اینطوری فضا شاعرانه تره....

    اون هفته ها گذشتن....

    قرار شد ......

    دوباره....

    تابستون شد 

    بالا پایین

    ما بزرگ شدیم

    همه مون بزرگ شدیم!

    شاید چیزی که ازش میترسیدیم

    بعضیا نشون میدادن که میترسن بعضی ها نه

    بعضی ها میگفتن که دوست دارن بچه بمونن و بعضی ها میگفتن نه خوبه که زودتر بزرگ بشیم

    وقتی جای خاطرات با هم عوض میشن

    یعنی از بچگیت خاطره داری که بزرگ بودی و

    وقتی ظاهرا بزرگ شدی یه عالمه خاطره بچه بازی

    فراموشی خوب نیست

    اگه فراموشی باشه پس عبرت چی میشه

    اگه عبرت نباشه اگه پشیمونی نباشه

    اگه ... اگه   .. اگه..

    اونوقت میشه تکرار 

    تکرارها

    به نظرم تکرار خیلی عجیبه

    اثر هر چیزی رو ازبین میبره

    خوبیها و بدیها در اثر تکرار رنگ میبازن

    مثالهاش ساده است

    و بعضی ها تکراری میشن

    بعضی وقتها خوبی کردن یا بدی کردن تکراری میشن

    واسه فردی که اون کار رو انجام میده

    خیلی بده

    چون اونوقت میشه یه عادت

    اگه من به یکی همش بدی کنم و به این کار عادت کنم دیگه حتی نمی پذیرم که دارم بهش بدی می کنم

    اگه ازیکی همش بدی ببینی به بد بودنش عادت می کنی 

    نه به این معنا که دیگه از بدیش بدت نمیاد

    به این که برای همیشه میپذیری اون بده

    و برعکس

    اگه از یکی زیاد خوبی ببینی طبیعیش اینه که تو ذهنت برای همیشه خوب بشه

    ولی میدونی نقطه عجیب ماجرا کجاست

    اینکه گاهی آدمها جای بدی و خوبی براشون عوض میشه

    چرا بدی ها رو خوبی میبینن و خوبی هارو بدی

    چرا نمیونن قبول کنن یه نفر که همش بهشون بدی میکنه اصلا نمیتونه خوب باشه و اون رو برعکس برای همیشه خوب میبینن

    و گاهی خوبی رو بد میبینن

    هیچ وقت نمیفهمن کسی که همیشه داشت خوبی میکرد نمیتونه هیچ وقت بد باشه

    بدی دگران رو هم به پای اون مینوسن

    یه شب که شب خاصی تو تقویم بود

    اتفاقی افتاد

    اتفاقی که بعدش همه طرفهای ماجرا ناراحت بودن

    یه عده بهشون ظلم شده بود

    یه عده از این که به اونها ظلم شده بود و از اینکه مقصر شده بودند(البته مقصر نشون داده شدند)

    و یه عده که ظلم کردند ولی نمیخواستن اینقدر ظلم کنن!

    اینطوری شد که همه ناراحت بودن

    شاید اون شب خیلی از مردم ناراحت بودن البته ناراحتی اونها دلیلش مقدس بود

    اما ما همه ناراحت بودیم

    دلیل ناراحتی مشترک برای همه شاید غرور بود

    بذار ماجرا رو ساده بگم

    یه کسی خواست که یه کاری انجام نشه و از یه نفر دیگه خواست که که بگه که این کار انجام نشه اون هم  رفت گفت و نذاشت که انجام بشه

    البته اول از من خواست

    من که خودم نگفته بودم اون کار انجام نشه

    در انجام نشدنش هم دخالت نکردم

    حتی ابتدا خیلی تلاش کردم که اون کار زودتر شروع بشه چون میدونستم اگه شروع بشه دیگه نمیشه متوقفش کرد

    ولی با دست دست کرد یه عده کار شروع نشد

    اونها اومدن و نگذاشتن اون کار شروع بشه

    من که معلوم بود از قبل مقصر اصلی تعیین شدم

    با وجود دخالت نکردن! همه کاسه کوزه ها سرم شکست

    البته ناراحتی من اون شب به خاطر سر خودم نبود

    بخاطر شکسته شدن حرمت یه مادر بود

    و به این دلیل ناراحت بودم که کاری از دستم بر نمی اومد

    آخه

    چرا همه اون اتفاقها باید شب اول محرم می افتاد....!!؟؟؟

    منتظر یه پایانم

    یه پایان

    که هر رو دارهدیر میشه

    یه پایان که خیلی وقت پیش باید سر آغاز خیلی چیزها میشد.......

    e 2 a 


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خوبی ,انجام ,خیلی ,بعضی ,ناراحت ,میشه ,ناراحت بودن ,البته ناراحتی ,برای همیشه ,تکراری میشن ,اونوقت میشه ,
    هر بند به بند بعد در عین بی ربطی ربط داره

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده